مثل دال

من عین الف نه، مثل دالم.

مثل دال

من عین الف نه، مثل دالم.

من عین الف نه، مثل دالم.

۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۱ ثبت شده است

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

عیار دل با خواست هایش و با دردهایش سنجیده می شود، با کمیت و کیفیتشان. تعیین عیار دل اما، کار هر کسی نیست، به خصوص برای دل های ... . اهلش را می طلبد. دستی که هرم شعله های برکشیده را تاب بیاورد و چشمی که پرتوهای نور کورش نکنند.

 

پی نوشت: اگر توانش را نداریم و چشم دیدنش را، دست نزنیم.

التماس دعا!

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

امروز برای کاری بیرون رفتم. برف می بارید و هوا خوب و دلنشین بود، برعکس بعضی آدم ها. نیازی به شال و کلاه نبود و شاید حتی همان لباس رو (کاپشن) هم کمی زیاده روی بود البته نسبت به سرمای هوا، نه نسبت به دلنگرانی مادر. برف زیبا و دلنشین است، که در آن وحدتی هست و وحدت بخشی که چشم را خیره می کند و دل را آرام؛ زمین سپید، بام ها سپید، آسمان سپید. خردسال که بودم، وقتی که برف روی زمین می نشست، دوست نداشتم کسی روی آن قدم بگذارد که مبادا آن یکپارچگی و همگونی زیبا و بی غش خدشه دار شود یا به گل آلودگی ته کفشی منقص شود. ناگزیر اگر باید قدم روی برف می گذاشتم، سعی می کردم پا در جای پاهای از پیش مانده بگذارم که یکدستی برف کم تر دچار نقصان شود. البته وقتی که دیگر آن همگونی از بین می رفت، ابایی نبود از پای گذاشتن روی برف های تازه، که لذتی هم داشت صدای گام نهادن بر آن ها، به خصوص در سکوت خلوت یک کوچه ی کم رفت و آمد.

راه رفتن زیر بارش برف (و احتمالاً روی برف) خوب است، این قدر که حتی آدمی را که برای انجام کارهای عقب مانده اش عجله دارد وسوسه می کند به ساعتی بیش تر قدم زدن، راهی طولانی تر را رفتن و یا حداقل آهسته و بی خیال تر گام برداشتن. اگر کسی هم باشد که همراهی ات کند خوب است. البته قدم زدن در تنهایی و سکوت حال خودش را دارد که آدم حاضر نیست آن را با هر همراهی عوض کند و گاهی با هیچ همراهی. احتمالاً تجربه ی دلنشینی خواهد بود اگر کسی باشد که بشود ساعتی زیر بارش برف با او قدم زد، اما در سکوت، بدون حرف و کلام، فقط صدای سکوت و صدای برف و بخار بازدمی گرم. نه کسی که انگار نیست، اتفاقاً کسی که بودنش را حس کنی، بدون این که سخنی بگوید. احساس کنی بودن خالصش را بدون هیچ ضمیمه ای، بودن محض و مطلق، پررنگ و گرم، یکددست و بی پیرایه و خالی از خلل. مثل آن دانه برف شش رأس خوشگلی که امروز ناگهان روی آستین من نشست و با من بود و من با او، بدون این که او چیزی بگوید یا من. محو بودنش بودم، آن قدر که نفهمیدم با هم بودنمان چه قدر طول کشید، ده دقیقه، یک ربع یا بیش تر؟ (باورت می شود یک دانه ی برف این قدر با آدم بماند؟) و بودنش برایم مهم بود، بودن همان دانه ی برف، نه هر دانه ی برفی. اما ناگهان رفت، آن چنان که ناگهان آمده بود و از رفتنش هم دل تنگ نشد. رفت چون باید می رفت که آب در رفتن و شدن همیشگی است، در تحول دائم، در عمل بی وقفه و خستگی ناپذیر به تکلیف و وظیفه، در چرخه ی عشقی پایان ناپذیر، گاه به صورت قطره ی باران، گاهی به شکل دانه ی برف و ساعتی به صورت حجمی از بخار.

در راه بازگشت از کوچه ای گذشتم که پر ازسکوت بود و وحدت، و من محو سکوت، وحدت، زیبایی و غرق لذت. صدای آهنگی سکوت را شکست. پخش موسیقی تلفن همراه نوجوانی بود که به مدرسه می رفت و شاید او از آن موسیقی در آن لحظه همان قدر لذت می برد که من از سکوت. پس جای گله و شکایت و تلخکامی نبود. آهنگ و آواز ملایمی بود که شاید از نظر او با آن فضا سازگار بود. هر چند ملایم تر از سکوت نبود. کمی جلوتر صدای آب برف و باران جاری در جوب، دقیقه ای پایم را سست کرد و وسوسه ی ماندن را استوار. کمی ماندم و بعد قدم های آخر تا خانه. به درب خانه که رسیدم باز ماندم به گوش کردن صدای نشستن دانه های برف در کنار هم، این صدا چه قدر با آهنگ سکوت نزدیک و سازگار است. «فتبارک الله احسن الخالقین.»

 

پی نوشت:

خدایا تو را سپاس به خاطر وحدت، برای سکوت، برای زیبایی، برای موسیقی دانه های برف، به خاطر آن دانه ی برفی که بودنش روزم را زیبا کرد و به خاطر تمام دانه های برفی که لحظات بندگانت را زیبا می کنند.

خدایا ما را ببخشای به خاطر قدر ناشناسی و ناسپاسی! خدا را ما را بیامرز به خاطر کوتاهی در وظایف و یاری کن برای کمک به بندگانی که در این زمان تکلیف و توفیق کمک به آن ها را به ما عطا کرده ای.

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

بنا نداشتم در این وبلاگ سخنان بزرگان و جملات تکان دهنده و تأمل برانگیز را گردآوری کنم، که اگر هم داشتم، امکانش نبود. وبلاگ های زیادی هستند که چنین می کنند و البته شاید بیش از تمام آنچه که در همه ی این وبلاگ ها هست، از این دست جمله ها و عبارات وجود دارد که هر کدامشان می تواند منشأ تحولی باشد در شخصی، گروهی یا جامعه ای. اما این که این چنین گرد آمدنشان (گاه حتی با تضادهای محتوایی) چه قدر چنین کارکردی می یابد، نمی دانم. البته ایرادی نمی گیرم که چندان صلاحیتی برای این کار ندارم و خودم هم تا حدودی قبول دارم که هر کدام از این جملات و عبارات را که می نویسی وسوسه ای به سراغت می آید برای نوشتن جملات زیبا یا تفکر برانگیز بسیار دیگر.

بگذریم. تمام این مقدمه چینی ها و بهانه ها برای این بود که این جملات شگفت آور از شهید سیّد مرتضی آوینی را بنویسم که وسوسه ی نوشتنش رهایم نمی کند.

«شهادت را نه در جنگ، در مبارزه می دهند. ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم، غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند.»

 

پی نوشت: گاهی جمله ای را از پس سال ها یا حتی قرن ها می خوانیم یا می شنویم، که گویی کسی آن را چشم در چشم به خود ما متذکر می شود.

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

قبل از حادثه

عقل* می گوید احتمال اتفاق افتادنش خیلی خیلی کم است، این قدر که می توان از آن صرف نظر کرد، واقعاً بعید است، چیزی نزدیک به غیر ممکن. دل* اما، انگار نه انگار، دائم مشغول به این «نزدیک به غیر ممکن» است. غرق در رؤیاپردازی و خیالبافی خویش است، با  صحنه آرایی هایی دقیق و ظریف و متنوع.

 

بعد از حادثه

عقل می گوید درست است که احتمال روی دادنش خیلی کم بود، اما به هر حال صفر نبود. بعید بود، اما غیر ممکن نبود. پس اتفاق افتادنش چندان هم عجیب نیست، یک اتفاق ساده است و تعبیر و تفسیر خاصی ندارد. ولی دل معتقد است، اتفاق افتادنش تقریباً غیر ممکن بود، حتی تصورش هم دشوار بود. این یک اتفاق عادی نیست، بدون  شک این یک نشانه است.

 

*منظور همان برداشت عمومی از مفهوم عقل و دل است.

پی نوشت: اگر لازم باشد، عقل و دل هم از آراء یکدیگر، استفاده ی ابزاری می کنند. :)

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

دسته ای از دور دستی بر آتش دارند و سخت مشغول به سادگی سخن راندن، گروهی به میانه ی آتشند و ساده سرگرم به سختی سوختن.

فاصله یک گام است، گامی به اندازه ادراک. باقی فاصله ها در برابر این یک گام قابل صرف نظرند.


پی نوشت: مشغول سخن راندنم در حالی که از دور هم دستی بر آتش ندارم.

التماس دعا!

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

گاهی نگرانی ما از این که دیگران فکر کنند ما آدم بدی هستیم بیش تر است، تا نگرانیمان از این که نکند واقعاً آدم بدی باشیم. در این مواقع احتمال نزدیک شدنمان به حالت اخیر بیش تر است. بیش تر نگران منی هستیم که مردم می شناسند و کم تر نگران منی که هستیم و خدا می داند.

«خدایا بر محمّد و آل او درود فرست، و درجه ی مرا در میان مردم بالا مبر، مگر آن که نزد خودم مرا به همان میزان پایین آوری، و برای من در ظاهر عزّتی قرار مده، جز آن که نزد خودم در باطن به همان اندازه برایم خواری پیش آوری»*

 

* از دعای «مکارم الاخلاق»

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

می گویند وقتی که به نزد بزرگان می روی دست خالی نرو. راست می گویند.

اما بزرگانی هستند که بزرگیشان با آن بزرگان خیلی فرق دارد. نزد این ها که می خواهی بروی، باید دست خالی بروی. یعنی در هر صورت دستانت خالی است، اما باید بفهمی که خالی است.

هر چه دستانت خالی تر،هر چه درکت از دستان خالیت بیش تر، نصیبت هم افزون تر خواهد بود.

دست و دلت را خالی کن تا پرش کنند از ... .

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

اوضاع بعضی از تیم های فوتبالمان واقعاً افتضاح است. تعداد پاس های سالمشان به پنج نمی رسد. اما وضع من از وضع آن ها هم بدتر است، گاهی تعداد روزهای سر عهد ماندنم به سه هم نمی رسد.

اما خدایا، باز هم امیدوارم به لطف تو. البته شاید پررو برای من صفت بهتری باشد. خدایا این منم، بنده ی پرروی تو. اگر در قیامت به همه اعلام کنی که این بنده ی پرروی و بی شرم من است، حق است. فقط قبل و بعدش را حذف نکن: «بنده ی ... من». این را که برداری هیچ نمی ماند.

خدایا! گناه من و بخشایش تو، حق ناشناسی من و لطف و رحمت تو، بی شرم و حیایی من و پرده پوشی تو! خدایا نیستی من و هستی تو!

 

پی نوشت: افزایش تعداد پاس های سالم، بازی را زیبا می کند و احتمال رسیدن به گل و پیروزی را افزایش می دهد. (روزهای زندگی سالم، زندگی، نزدیک شدن به خدا)

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

گاهی برای این که آدم زودتر برود دنبال کار و زندگی اش شاید بهتر باشد به نوعی خودش را قانع کند که واقعیت با رؤیایش، با خیالی که در سر می پرورد، با آنچه که او دوست دارد، متفاوت است، خیلی متفاوت.

فقط بهتر است که یک توجیه یا بهانه ی خوب هم کنار بگذارد برای روز مبادا. کار روزگار است دیگر، اعتباری ندارد، یک وقت دیدی چند سال بعد فهمیدی که واقعیت همان خیال شیرینی بود که در سر داشتی و دلت با آن خوش بود. آن وقت ممکن است فهمیدن چنین چیزی عجیب باعث درد سر و ناخوشی دلت شود.

 

پی نوشت: اگر به رؤیایت ایمان داری، آن را زندگی کن.

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

 

بیچاره آب!
که تا لبت آمد و 
تشنه بازگشت
دلداده ی آن دو لبِ ز ادب غرق ناز گشت
  • عین الف