مثل دال

من عین الف نه، مثل دالم.

مثل دال

من عین الف نه، مثل دالم.

من عین الف نه، مثل دالم.

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۱ ثبت شده است

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

خوب که نگاه می کنم، می بینم دنیا به شکایت از من مستحق تر است تا من به شکایت از او.

دنیا، حلال کن!

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

مرا که قدر پاهایم را نمی دانم، با آرزوی بال چه کار؟

پریدن آداب دارد.

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

یک وقت سوء تفاهم نشود. یک وقت کسی فکر نکند من تنبلم یا بی عرضه یا بی جربزه یا ترسو یا بی غیرت یا عالم بی عمل یا زنبور بی عسل یا «واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند/ چون به خلوت می رسند آن کار دیگر می کنند» یا حرف مفت زن یا هر چیز نه چندان خوشایند دیگر.

من فقط منتظرم. از بس که منتظرم وقت و انرژی برای هیچ کار دیگری ندارم. انتظار دست و پایم را بسته است.

 

پی نوشت: تو مثل من نباش. تو آدم باش. منتظر باش، مثل آدم!

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

کوچک تر که بودم، شاید از سال های دبستان، گاهی، بیش تر آخر شب ها، به مرگ فکر می کردم؛ مرگ خودم و اطرافیانم. از فکر کردن به مرگ نزدیکان دلم می گرفت و گاهی بغضی در گلویم می نشست و شاید اشکی در چشمم. در مرگ خودم اما چیز چندان ناراحت کننده ای نبود، به جز این که اگر زمانش نسبتاً غیرمعمول باشد ممکن است برای خانواده ام خیلی سخت باشد. تقریباً نگرانی دیگری نداشتم.

حالا هم هنوز گاهی به مرگ فکر می کنم، شاید بیش تر از پیش. اعتراف می کنم که هنوز هم وقتی به نبودن نزدیکانم (در کنار خودم) فکر می کنم، دلم می گیرد. اما مرگ حق است و همه آن را خواهیم چشید، از گرفتگی دل من باکی نیست، آرزویم این است که مرگ برای آنان که دوستشان دارم تجربه ای شیرین و دلنشین باشد.

فکر کردن به مرگ خودم اما، حالا کمی با گذشته متفاوت است. حالا فکری است که با ترس و اشتیاق همراه است. حالا در مرگ جذابیتی هست که به ندرت در تجربه های دیگر یافت می شود و جالب این است که شاید همان چیزی که موجب جذابیت مرگ می شود، سبب ترس از آن هم می شود.

مرگ با حقیقت گره خورده است. چگونه می شود جذابیت غوطه ور شدن در دریای حقیقت خالص را انکار کرد و چه طور می شود به ترس از تفاوت حقیقت ناب با آنچه که ما بدان عمل کردیم اذعان نکرد؟

تلخی و شیرینی مرگ هر دو از جنس حقیقت است، تا حقیقت برای ما چگونه باشد؟

خوشا به حال آنان که می میرند، پیش از آن که بمیرند. خوشا به حال آنان که حقیقت را می چشند پیش از آن که ... . خوشا به حال آنان که همیشه مرگ را می چشند.

 

پی نوشت: اگر دیر بجنبیم، شهد شیرین حقیقت در دهانمان از از زهر جگرسوز تلخ تر خواهد بود. آنچه را می چشیم که خود فرستاده ایم.

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

فاصله ی میان آنچه هستیم و آنچه باید باشیم، آنچه کردیم و آنچه باید می کردیم را حسرت پر می کند، اگر عاقل باشیم عبرت، اگر عامل باشیم برنامه ریزی و تلاش.

خدایا کمک کن در راه تعقل و تدبر، نیرو ده برای تلاش و عمل! خدایا جاهای خالی را خودت پرکن به بهترین شکل.

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

کوچک که بودم، گاه خطاهای کوچک در نظرم چون گناهانی بزرگ جلوه می کردند. بزرگ شدم، گناهان بزرگم برایم خطاهایی کوچک به نظر رسید.

تنم بزرگ شد، روحم کوچک. تنم دوباره روزی کوچک خواهد شد، اما روحم ... .

این روزها چه قدر حرف ... می زنم و دریغ از ذره ای عمل. آنچه که ارزشمندتر است و دیده می شود، هر چند کوچک، عمل است.*

باز من و قلّک خالی! الهی سکه ای برای سرشار شدن، اگرنه، پتکی یا سنگی برای فهمیدن پیش از دیر شدن، پیش از ....

 

*«فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره» (زلزال، 7 و 8)

 

پی نوشت: خدایا شکرت به پاس همه چیز!

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

بودن یا نبودن یا بودن و نبودن.

بودن پس از نبودن، بودن در عین نبودن، ... این است.

هدف، آرزو، خیالی دور یا هیچ؟

شهید*، ... .

 

*زنده یا زنده تر.

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

گاهی فراموش کردن بهترین راه است، بهترین راه بین راه های غیرممکن.

 

پی نوشت: می شود بی خیال شد، با گذر زمان.

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

گلوله، قلب، خون؛

درد، خون، خاک؛

سکوت؛

خون، خاک، مرگ؛

سکوت؛

خاک، مرگ، نور؛

نور، نور، نور ... 

 

پی نوشت: رؤیای مردی تعبیر شد.

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

دیروز باز قلم سرکشی می کرد.

قلم است دیگر، گاهی ناخودآگاه رم می کند و بر صفحه ی کاغذ سخت می تازد. حرف های گنده تر از دهنش می زند. دست خودش نیست، کار دست است و کار دست اگر خواست نفس باشد و آن هم از نوع هوس های پست، پس باید افسارش را گرفت و کشید، سفت و محکم.

از عشق گفتن و از عشق نوشتن، نه کار هر زبانی است و نه هر قلمی. قلم ناپاک ذهن های بیمار را با عشق چه کار. از دهان قلمی که از عشق می نویسد باید خون بتراود، خون دلی که قرار و اختیار را از صاحب قلم ربوده است.

اگر ریا زشت است و حرام است و گناه، کدام ریا زشت تر و گناه آلوده تر از تظاهر به عشق؟ حرمت کدام ریا از این بالاتر است و قداست کدام فعل از عشق والاتر؟

بریده باد پای قلمی که دامنش آلوده به چنین گناهی است.

پس افسارش را کشیدم، سخت!

  • عین الف