مثل دال

من عین الف نه، مثل دالم.

مثل دال

من عین الف نه، مثل دالم.

من عین الف نه، مثل دالم.

۱۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۱ ثبت شده است

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

باید برویم تا بشویم. (با توکل)

اما ما گاهی نشسته ایم و بهانه می گیریم که «بشویم تا برویم».

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

حاج ابراهیم سلام!

می دانم نام تو را باید با تمام عناوین و احترامی که می شود برای بزرگداشت مقام یک مرد بر زبان آورد، همراه کرد، اما کدام عنوان است که قدش به بلندی قدر تو باشد؟ شاید هیچ کدام. اما از میان همه شاید یکی از بقیه بهتر باشد. شهید! البته می دانم برای تو فرقی نمی کند، که تو ابراهیم بودی و اسماعیل نفس را با آب خوردن در پوتین بچه بسیجی ها به قربانگاه برده بودی بودی و به همان هم بسنده نکردی و بعد نوبت به ابراهیم رسید. بسیجی سرجدای جبهه ی عشق را با نام چه کار؟! آن هم نام و عنوانی که کسی چون من، این چنین با تو و راهت بیگانه، بخواهد نثارت کند.

راستش را بخواهی حاج ابراهیم، این روزها همت و چمران و خرازی و باقری و باکری و زین الدین و صیاد و بابایی و ... بیش از آن که تو و یارانت را به یاد امثال من بیاورند، ما را به یاد بزرگراه های تهران می اندازند. آدم هایی مثل شما در ذهن ما جا نمی گیرند. ما خیلی که به خودمان فشار بیاوریم وقتی می خواهیم به بزرگی همت فکر کنیم، یاد فاصله ی شرق تا غرب تهران می افتیم. البته شاید ذهن بدبخت تقصیری هم ندارد، با همین سیستم اندازه های زمینی کالیبره شده، با اندازه های آسمانی کار نمی کند، قدش نمی رسد.

ما هر روز از همت و باقری و باکری رد می شویم، اما همیشه عجله داریم برای زودتر گذشتن. هیچ وقت دوست نداریم در همت و باقری و باکری بمانیم. ما هر روز از چمران و بابایی و صیاد و زین الدین می گذریم، اما باور کن خیلی هایمان نه مسیرمان مسیر چمران و بابایی است، نه مقصدمان مقصد صیاد و زین الدین. مسیرهای زمینی ما، همه به مقصدهای زمینی ختم می شود. ما راه های آسمان را از نقشه هایمان پاک کرده ایم. تازه بعضی روزها آلودگی هوای نفسمان هم عجیب کمک می کند به ندیدن و گم کردن شما و آسمان و راهتان.

راستی حاج ابراهیم، آن تصویر بزرگت را که من خیلی دوست داشتم از بزرگراه برداشته اند و به جایش یک طرح هنری اجرا کرده اند. می دانی که کدام را می گویم، همان که تصویر صورتت بود در زمینه ی آبی که انگار داری از آسمان نگاهمان می کنی، همان که کنارش نوشته بود: «شهید حاج ابراهیم همّت، فرمانده ی لشکر پیروز محمّد رسول الله»، و من این نوشته را چه قدر دوست داشتم. چه قدر این نوشته درست بود که تو هزار و چهارصد سال پس از بعثت پیامبر (ص)، فرمانده ی لشکرش بودی. بهترین جای یزرگراه برای در ترافیک ماندن، حتماً همان جایی بود که عکس را زده بودند.

بگذریم، البته این طرح هنری هم که اجرا کرده اند حتماً چیز خوبی است، که در آن طرحواره ای از صورت تو هست و سرو هست و نمادهایی از فرهنگ شهادت، اما خوب راستش را بخواهی من خیلی از این کارهای هنری سر در نمی آورم. فقط این را می دانم که در آن عکس من چیزی را می دیدم که در این طرح نمی بینم. چشمانت و نگاهت را! چشمانی که خودت خوب می دانی می شود در عمق آن غرق شد. راستی، کدام نماد فرهنگ شهادت را می شود جایگزین نگاه شهید کرد، کدام نماد بهتر از آن چشم ها؟ چشم های تو، چشم های خرازی، چشم های بابایی و کاظمی و ....

نمی دانم روزگاری خودت این را گفته بودی یا حاج حسین خرازی که: «روزنامه های ما جنگ را درشت می نویسند، درست نمی نویسند». حالا نقاشان ما عکس شهیدان را بر در و دیوار شهر درشت می کشند و حتماً تمام سعیشان را می کنند که درست هم بکشند، اما چشم ها را ... . البته شاید هم حق دارند، با رنگ های زمینی که نمی شود نقش آسمانی کشید. باز هم دم آن ها گرم که با دیدن همان نقاشی ها، گهگاه یاد شما در دل ما زنده می شود و دلمان را خوش می کنیم به این که یادی از شما می کنیم، حتی با یک صلوات. اوضاع خود من این قدر خراب است که اگر همین نقاشی ها هم نبودند، دیگر معلوم نبود....

یک چیز دیگر هم بگویم و پرحرفی ام را تمام کنم. از همان روزهای اول که اینجا شروع کردم به نوشتن، می خواستم چیزی از تو، درباره ی تو، برای تو بنویسم، برای تویی که نه آن زمان می شناختمت و نه حالا و نه حتی شاید هیچ وقت دیگر بتوانم. حالا هم که به این نوشته نگاه می کنم، می بینم بیش تر از خودم نوشتم و درباره ی خودم. زبان و قلم من کجا و نوشتن و گفتن از تو کجا؟!

این نوشته، آن چیزی نیست که می خواستم بنویسم. این فقط نامه ای است به تو که خودت هم می بینی چه پریشان گویی افتضاحی شده است. شاید روزی بشود، آن روز که تو بخواهی و ان شاء الله آن طور که تو بخواهی.

و در آخر به جای وداع ...

سلام

سلام شهید حاج ابراهیم همّت، فرمانده ی لشکر پیروز محمّد رسول الله!

سلام و رحمت خدا بر تو و یاران پاکت!

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

وقتی هر چه می کنی برای خودت می کنی، هر چه زور می زنی برای اسم خودت می زنی، هر قدر هم که لاف بزنی و بخواهی خودت و دیگران را فریب بدهی، آخرش خسته می شوی. از نقطه ای که خودت بوده ای، دوباره رسیدی به نقطه ای که خودت هستی. حالا شاید این نقطه روی صفحه ی افقی کمی جا به جا شده باشد. تعریف نقطه را که یادت نرفته؟ دایره ای است با شعاع صفر. در ریاضی تعریف می شود، اما در واقعیت هرگز وجود ندارد.

خوشا به حال آن ها که از اسم خودشان به اسم خودشان سفر نمی کنند. خوشا به حال آن ها که از صفحه ی افقی جدا می شوند و روی محور ارتفاع صعود می کنند.

 

پی نوشت:

به جای تمام این پرت و پلاها این دو سه جمله را از استاد "الهی قمشه ای" بخوانید: «خدا رحمت کنه کسی رو که یه قدم بیاد جلو. .... این یه قدمو از کجا بیاد جلو؟ از اسم خودش.» (نقل به مضمون)
  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

دیدن و شنیدن و خواندن کافی نیست. تشنگی می خواهد و شاید چیز دیگری. شاید هم تشنگی خودش نشانه ی بودن آن چیز دیگر باشد.

تشنگی باید.

الهی! چشم و گوش و دلی تشنه ی نور!

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

مرگ، این سؤال پرکشش، این معمای جذاب، این اتفاق گاه مبهم و ترسناک و این قطعی ترین حادثه ی زندگی، چرا گاهی این قدر مغفول می ماند؟ شاید کسی باشد که در زندگی اش یک بار هم سرما نخورده باشد، اما آیا انسانی هست که نمیرد؟ زندگی هر انسانی هر قدر کوتاه یا بلند باشد بالاخره جایی به مرگ می رسد. او به ما می رسد یا ما به او نمی دانم، شاید اصلاً اهمیتی هم نداشته باشد، اما جایی به هم می رسیم. مرگ در مقابل زندگی نیست، بخشی از آن است، پیوسته به آن است و مهم تر از همه شاید این باشد که نگرش ما نسبت به مرگ است که زندگی را برای ما معنا می کند، حداقل بخش قابل توجهی از آن را و روش زندگی ما را تعیین می کند.

از مرگ سخن نمی گوییم، شاید چون از آن می ترسیم. اگر کسی باور دارد که پس از مرگ نیستی است که دیگر ترسی برایش وجود ندارد و اصلاً بودن و نبودنش، زنده و مرده بودنش تفاوتی ندارد. اما اگر کسی مرگ را پایان نمی پندارد، تکلیف چیست؟ اگر آگاهی از آنچه پس از مرگ روی می دهد وجود دارد و دانایی از راهی که باید رفت، چه چیز انسان را از راه باز می دارد و چه چیز ترس بر جانش می افکند؟

آیا «یقین» گمشده ی این معماست؟

 

پی نوشت: الهی! یقین.

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

تکالیف جاری اند و آمدنشان پی در پی و بی وقفه. لازم نیست حتماً کار به ظاهر خیلی بزرگی باشد. شاید مهم تر از بزرگ و کوچک بودنش، تشخیص و به موقع عمل کردن به آن است. تازه اگر بزرگی آن کار که برای بزرگ کردن خودمان در چشم این و آن باشد که دیگر مصیبت است.

یک بار یک دانش آموز کلاس دوم دبستان برایم از روزی تعریف کرد که شلوار خیس هم شاگردی اش را دید و سکوت کرد. این را گفت نه برای این که به کارش افتخار می کرد، برای این که بغض کرده بود از ناراحتی آن هم کلاسی اش که چسبیده بود کنار دیوار و نگاهش ترسان به این سو و آن سو می دوید که نکند کسی ببیند و بفهمد ... .

 

 پی نوشت: زمانی که ما دبستانی بودیم، گاهی معلم ها به بچه ها اجازه ی دستشویی رفتن نمی دادند. امیدوارم حالا دیگر در هیچ مدرسه ای این طور نباشد.

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

گاهی آدم عجیب دلش لک می زند برای ساعتی که تنهایی بنشیند و با خودش خلوت کند. البته حالا نه این که حتماً بنشیند، منظورم فراغتی است که بشود در آن درددلی کرد، حرفی زد و یا حتی احتمالاً یک بحث جدی کرد و مسئله ای را حل کرد. بعد اگر بشود در تنهایی ات کمی چشم های غبار گرفته ات را بشویی و ببینی که ...، دیگر نور علی نور است.

گاهی تنهایی هست، اما به اجبار یا به اختیار با مزخرفاتی پر می شود که ... .

دلم یک تنهایی خالص می خواهد. یک تنهایی که بعدش ... .

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

شاید بعضی عبرت ها دردناکند، شاید هم دردها، عبرت انگیز. خود عبرت گرفتن که دردناک نیست، اما از دردها می شود عبرت گرفت. شاید هر چه زودتر عبرت بگیریم، دردها کمتر بشوند یا بهتر بگوییم، تحملمان در برابر دردها بیش تر شود.

بعضی می گویند «آدم با درد ساخته می شود» و شاید راست می گویند. آدم، بی درد و بی دغدغه نیست، هست؟ اگر باشد، آدم است؟ درد و دغدغه اش هم فقط همان درد و دغدغه ی ... نیست، هست؟

آدم برای آدم شدن نیازمند درد است، نیست؟ حداقل برای آدم تر شدن. درد بیماری نیست، هست؟ درد گاهی هشدار است، نشانه است از بیماری، از کاستی و همیشه فرصت هست برای رشد، برای آدم تر شدن. صبر بر درد، سخت است یا شاید تلخ، اما تلخ مثل دوا یا دارو و عبرت چون پادتنی است که پس از درد باقی می ماند.

درد برای آدم، مثل آتش است برای طلا!

 

پی نوشت:

اول) «لقد خلقنا الانسان فی کبد» (سوره ی «بلد»، آیه ی 4)

دوم) «گویند سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود ولیک به خون جگر شود» (حافظ)

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

چرا گاهی مرگ این قدر از ذهن دور می شود، مگر نه این که مرگ قطعی ترین حادثه ی زندگی است؟

زمانی که پشت سر افراد سالخورده در پیاده روها یا پله ها گیر می کنیم، هدر نمی رود. اگر خوب نگاه کنیم شاید منظره ای از آینده را ببینیم.

در دیدن فیلم های سیاه و سفید قدیمی با آن هنرپیشگان خوش سیما، عبرت هایی است برای خردمندان. زمان می گذرد، خدا کند به چیزی دل ببندیم که ارزشش را داشته باشد، که بماند.

 

پی نوشت: شب جمعه، اگر دلتان خواست فاتحه ای ... .

  • عین الف

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

آقای به ما نزدیک و ما از تو دور! دست من و دلم که خالی است، اما کسانی هستند که هزار بغض فرو خورده در گلویشان پس انداز کرده اند تا آن روز که بیایی با رمز نام تو دلشان را بگشایند و از دیدگانشان کرور کرور گوهر اشک به پایت بریزند.

 

پی نوشت: ... و در آفرینش اشک از بغض، نشانه هایی است از قدرت پروردگارت که جهان را از هیچ آفرید.

  • عین الف